یک شب به آسمان نگاهت قدم زنم
شاید که از خوشی دلت باز دم زنم
از نور هر ستاره ی شب در نگاه تو
نوشی به کام این دل لبریز غم زنم
یک شب چو عابران گذرگاه خواب ها
آهسته در کنار تو شعری قلم زنم
با مهر بگذرم، ز خیالات خسته ات
در کوچه باغ عشق بیادت حرم زنم
دستی به روی ماه کشم با غبار ابر
بر غنچه های خسته ز سرما، کرم زنم
در خلوت خیال تو قدری رجوع کنم
بر لحظه های رفته نشاطی رقم زنم
یک روز عاقبت به در کوی عاشقان
با شور و شوق دیدن روی صنم زنم
چشمی به چشم ناز نگاه تو بی صدا
بر قیل و قال حکم جدایی، عدم زنم
یک شب میان چلچله های ستاره ها
دل را به سمت ساحل رویا بهم زنم
یک شب میان شور غزل های خسته ام
مشتاق در نگاه تو قدری ، قدم زنم
برچسب:
نویسنده: کاوه یزدانی